دختری به نام شیرین

یکی از این روزهای اخیر.

روزهایی که سعی میکردم هر روز آموخته های گذشته ام را دوباره سنجی کنم  و مدل های ذهنی دیگری را جایگزین کنم.

به خانه رسیدم و دیدم دایی و همسرش و دو دختر دایی ام خانه مان هستند.

به فاطمه(که حدود ۱۳ سال دارد) گفتم که اگر مایل باشد فردا من و داداشم علی را همراهی کند که به نمایشگاه کتاب برویم . تا اسم نمایشگاه کتاب از دهانم بیرون آمد ، شیرین دختر کوچکتر دایی ام (که کمتر از ۹ سال سن دارد) شادی کنان و با حرکات موزون  در راستای عمود گفت  🙂 که من رفته ام ولی باز هم میخوام بیام “دو تا کتاب هم خریده ام ولی باز هم می خوام بیام”.

نکاتی در رفتار شیرین بود که  شیرین بود و در ادامه شیرین تر هم شد. اول اینکه  خود را به این بازدید از نمایشگاه دعوت کرد. لبیکی آن چنان پر انرژی که به یادم خواهد ماند. به او گفتم فردا بعد از ظهر به تو خبر می دهم که چه زمانی خواهیم رفت و آن روز گذشت.

با خود فکر میکردم ، رفتار کودکان خردمندانه تر، هوشیارانه تر ، دوست داشتنی تر و خالی از سبک و سنگین کردن های دست و پاگیر بزرگسالان است.

بی گدار به آب زدن. فارغ از حجب و حیاهایی که نمی دانم برای چه برخی از  آنها را ساخته ایم و خود را در دام آنها گرفتار کرده ایم. کودکان چه بالغانه فارغ از مصلحت اندیشی و سنجش تمام جوانب مربوط و نامربوط، آزاد و رها عمل میکنند و بدون توجه به اینکه دیگران چه میگویند .

برای فردا  ساعتی در حدود ۷ بعد از ظهر فردا را برای این بازدید در نظر گرفتم.

ساعت ۳ بود که شیرین تماس گرفت که  : کی می آیی؟ مگر قرار نبود به نمایشگاه برویم.

چرا نمی توان مانند چنین کودکی عمل کرد؟ …

به نمایشگاه رفتیم و من  دو کتاب با عناوین فن بیان از دکتر حلت و دیگری کتاب هوش مالی از رابرت کیوساکی و ترجمه سحر هدایتی را گرفتم.  و  فاطمه بنا به توصیه تیچر (teacher) زبانش (به قول خودش) کتاب بیشعوری را گرفت که مدتی بود پر فروش بود و شیرین هم دو کتاب قصه به اقتضای سن و سالش.

مسیر نمایشگاه تا خانه دایی پانزده دقیقه بود. وقتی به خانه رسیدیم شیرین یکی از دو  کتابش را تمام کرده بود و با لبخندی بر لب پیاده شد و رفت تا زنده بودن را بدون توجه به  این ذکاوتش، ادامه دهد.