سکوت

Silence

“Not in words , in silence

Between , meaning lies:

Word embrace

The known , but who impart to us our shared secret.”…. Kathleen Raine (1908-2003)

Such a nice poem  from the book 365 day with english litrature (2007) Dr Elahi Qomshei.

When I read this poem I remember this Persian poem  from Hooshang  Ebtehaj which the translation is:

Till we are talking through the eye contact no one will be aware of our secrets and our love and what is between us.

نشود فاش کسی آنچه میان من و توست،……….. تا اشارات نظر نامه رسان من و توست

آگاهی همیشه هم خوب نیست

گاه چنین می نماید که آنچه عموم مردم می بینند و زندگی می کنندش و باور دارند، چیزی است نه چنان که شایان زیستن باشد.

یا از سر عادت یا اجبار یا رسمی کهنه و مبرا از فایده.

آنچه عیان است اینچنین می نماید.

اما آنچه نهان است حرف های دیگری دارد. گاه چنان پیچیده و پرمایه و پر از رمز و راز است که دوست داشتنی می نماید.

گاه در اعماق درونت نجوایی را می شنوی که در سودای چنین لحظاتی است.

خواهشی پر تمنا.

گاه ابهام بهترین نشان غرابت و پیچیدگی و پرمایگی این لحظات است.

فرزانه ای (محمدرضا شعبانعلی)می گفت (نقل به مضمون):

 آنگاه که  میزان شناخت تو از کسی آلوده به ابهام باشد، این نشانه خوبی است.

سه شوق برای زندگی

سعادت آشنایی با دکتر الهی قمشه ای عزیز را بنده ، با شنیدن سخنرانیهایش بدست آوردم و به مرور و طی فرایندی که به نوعی یادگیری کریستالی  بود به سمت کتابهایش جذب شدم. ایشان مجموعه کتابهایی برای جوانان و نوجوانان دارند که شامل چند کتاب است از قبیل : ۳۶۵ روز با سعدی و ۳۶۵ روز با قرآن و ۳۶۵ روز با ادبیات انگلیسی و… که با آنها کم و بیش در ارتباط بوده ام. اکنون قصد دارم گزیده ای از قطعات زیبای کتاب۳۶۵ روز با ادبیات انگلیسی را در اینجا بیاورم.

حجم این کتاب زیاد است ، اما سعی دارم برای بار دوم که این کتاب را مرور میکنم بخش های جذاب تر آن را در اینجا بیاورم تا هم خودم یاد بگیرم و هم برای دوستان عزیزی که به این وبلاگ سر میزنند آورده باشم. امید که این نوشته آن شعله شوق را در شما شعله ور سازد تا خود به سراغ این کتاب بروید.

در بخش نخست یعنی در بخش سپاس و قدردانی چنین  میخوانیم:

“سپاس آن نگارنده غیب را که بدین بنده ی کمترین توفیق داد تا در باغ بی منتها و همیشه سبز ادبیات انگلیسی تفرجی کنم و دسته گلی دماغ پرور از گل و ریحان و سنبل و ضیمران آن قلمرو زرین بچینم و در زورقی از زبان پارسی نثار عاشقان زیبایی و دانایی و نیکویی کنم تا خود بدین رایحه ی خوش راه آن گلستان گیرند و به بوی آن سرو خرامان بروند. ”

“ادبیات در نقطه های اوج آیینه فطرت آدمی است.”

“ادبیات و دین و هنر و علم همه زبان دل است و آن جا ترک و تازی و فارسی راه ندارد.”

قطعه اول از برتراند راسل است:شاید دوست داشته باشید در مورد برتراند راسل اطلاعات بیشتری داشته باشید.

سه شوق ساده ، ولی قاهر و نیرومند ، بر زندگی من فرمان رانده است: یکی سودای عشق، یکی طلب دانش و دیگر احساس تحمل ناپذیر از شفقت و همدردی با آلام بشری . این سه احساس ، چون بادهای تند ، مرا خودسرانه به این سوی و آن سوی کشانده و گاه بر اقیانوسی از غم ، تا لب گرداب نومیدی، پیش رانده اند.

نخست جویای عشق بوده ام از آنکه عشق وجد وشادی می آفریند؛ وجدی آن چنان ژرف که حاضر بوده ام برای بدست آوردن چند ساعت از آن شادی شگفت باقی عمرم رانثار کنم.دیگر بدان خاطر که عشق آدمی را از رنج تنهایی می رهاند؛تنهای هولناکی  که در آن آدمی ، لرزان و ترسان ، در مرز هستی ، به دره بی انتهای نیستی مینگرد(و بر خویش میلرزد) و سرانجام ، عشق را بدان خاطر جویا بوده ام که ، در اتحاد عشق ،بهشتی را که در خیال قدیسان و شاعران گذشته است ، در یک مینیاتور عرفانی ، به چشم دیده ام. اینهاست انچه در عشق جست و جو کرده ام و یافته ام ، هرچند که عشق از آن خوب تر است که با زندگی آدمیان درآمیزد. دانش را نیز با همین شور و شوق  طلب کرده ام و پیوسته آرزو داشته ام که از راز دل آدمی با خبر شوم و سر تابش ستارگان را دریابم و کوشیده ام تا رموز اعدا فیبثاغورثی را که بر جهان کون و فساد حاکمند را بشناسم.  ودر این راه به اندک بهره ای دست یافتم.

عشق و دانش ، این دو شوق نخست ، بدان قدر که از آنها بهره یافتم ، مرا بسوی آسمان سوق داده اند،اما احساس شفقت و همدردی با رنج های آدمیان پیوسته مرا به زمین باز گردانده است. پژواک فریادهای دردآلود در قلبم به اهتزاز می آید. کودکان قحطی زده ، قربانیان شکنجه های جلادان ستمکار ، کهنسالان ناتوان و بیچاره ای که که خود را بار منفوری بر دوش فرزندان احساس میکنند و تمامی دنیای تنهایی و فقر و رنج طنز تلخی است که آرمان های بلند انسانی را ریشخند می کند. در دلم بوده است که از شدت رنجها و کثرت شرور در جهان بکاهم. اما توفیقی نیافته ام و خود نیز از این شرور و بدیها رنج برده ام.

این راهی است که من در زندگی پیموده ام و آن را شایسته زیستن یافته ام و اگر بار دیگر موهبت زندگی عطایم شود با خوشحالی همین راه را خواهم پیمود.  ”

دختری به نام شیرین

یکی از این روزهای اخیر.

روزهایی که سعی میکردم هر روز آموخته های گذشته ام را دوباره سنجی کنم  و مدل های ذهنی دیگری را جایگزین کنم.

به خانه رسیدم و دیدم دایی و همسرش و دو دختر دایی ام خانه مان هستند.

به فاطمه(که حدود ۱۳ سال دارد) گفتم که اگر مایل باشد فردا من و داداشم علی را همراهی کند که به نمایشگاه کتاب برویم . تا اسم نمایشگاه کتاب از دهانم بیرون آمد ، شیرین دختر کوچکتر دایی ام (که کمتر از ۹ سال سن دارد) شادی کنان و با حرکات موزون  در راستای عمود گفت  🙂 که من رفته ام ولی باز هم میخوام بیام “دو تا کتاب هم خریده ام ولی باز هم می خوام بیام”.

نکاتی در رفتار شیرین بود که  شیرین بود و در ادامه شیرین تر هم شد. اول اینکه  خود را به این بازدید از نمایشگاه دعوت کرد. لبیکی آن چنان پر انرژی که به یادم خواهد ماند. به او گفتم فردا بعد از ظهر به تو خبر می دهم که چه زمانی خواهیم رفت و آن روز گذشت.

با خود فکر میکردم ، رفتار کودکان خردمندانه تر، هوشیارانه تر ، دوست داشتنی تر و خالی از سبک و سنگین کردن های دست و پاگیر بزرگسالان است.

بی گدار به آب زدن. فارغ از حجب و حیاهایی که نمی دانم برای چه برخی از  آنها را ساخته ایم و خود را در دام آنها گرفتار کرده ایم. کودکان چه بالغانه فارغ از مصلحت اندیشی و سنجش تمام جوانب مربوط و نامربوط، آزاد و رها عمل میکنند و بدون توجه به اینکه دیگران چه میگویند .

برای فردا  ساعتی در حدود ۷ بعد از ظهر فردا را برای این بازدید در نظر گرفتم.

ساعت ۳ بود که شیرین تماس گرفت که  : کی می آیی؟ مگر قرار نبود به نمایشگاه برویم.

چرا نمی توان مانند چنین کودکی عمل کرد؟ …

به نمایشگاه رفتیم و من  دو کتاب با عناوین فن بیان از دکتر حلت و دیگری کتاب هوش مالی از رابرت کیوساکی و ترجمه سحر هدایتی را گرفتم.  و  فاطمه بنا به توصیه تیچر (teacher) زبانش (به قول خودش) کتاب بیشعوری را گرفت که مدتی بود پر فروش بود و شیرین هم دو کتاب قصه به اقتضای سن و سالش.

مسیر نمایشگاه تا خانه دایی پانزده دقیقه بود. وقتی به خانه رسیدیم شیرین یکی از دو  کتابش را تمام کرده بود و با لبخندی بر لب پیاده شد و رفت تا زنده بودن را بدون توجه به  این ذکاوتش، ادامه دهد.

انبوه شگفتی ها

نشسته در حال نگاه کردن به کنجدهای پیش رو :
گاهی با خود خلوت می کنی و دنیای اطرافت را خوب که مرور می کنی حیرت تو را فرا میگیرد.
انبوهی از مسائل را حل نشده می یابی .
انبوهی از گره های نا گشوده .
انبوهی از عجایب.
سکوت میکنی.
یک دنیا زیبایی.
کدام را در یابی.
انبوهی از زیبایی هایی که تنها می توانی آن ها را نگاه کنی و بگذری بدون اینکه از راز آفرینش آنها اطلاعی بیابی.
از میان آثار هنرمند بزرگ ، این بار ، دانه های کنجد بود که برای لحظاتی ، حال و هوایم را عوض کرد.