تجربه خوب از مطب دندانپزشکی دکتر مهرناز خیام شهربابکی

امروز میخوام تجربه رفتن به مطب خانم دکتر مهرناز خیام شهربابکی دندانپزشک شهر قدس رو بنویسم. حدود سه سال پیش (سال ۱۳۹۷) رفتم یه دندونپزشکی توی تهرانسر و یادمه که زمانی که میخواستم هزینه رو پرداخت کنم ، افسردگی گرفتم 🙂 شاید چیزی حدود ۸۰۰ هزار تومان هزینه دندانپزشکی ام شده بود و حقوق کارمندی من هم شاید چیزی حدود دو برابر این مقدار بود. اما امروز توی مطب دندانپزشکی وقتی قیمت رو شنیدم حس بدی نداشتم . بیشتر نگران هزینه زمانی بودم تا هزینه ریالی که خداروشکر یه روز خوب رو توی دندانپزشکی خانم دکتر مهرناز خیام شهربابکی گذروندم. در ادامه داستان مربوط به دندانپزشکی رفتنم رو نوشتم.

ادامه خواندن Continue reading

سخت میگیرد جهان بر مردمان سخت کوش

میخواستم مواردی در مورد ضرب المثل (سخ میگیرد جهان ب رمردمان سخت کوش ) بنویسم . اما دیدم که در ۳۰ سالگی وقت مناسبی برای این وجود ندارد که از ضرب المثل بالا حرف زد….

ادامه خواندن Continue reading

سخنش تلخ نخواهی، دهنش شیرین کن

من این ضرب المثل (سخنش تلخ نخواهی دهنش شیرین کن ) را قبلا نشنیده بودم ولی تا حدودی آن را اجرا میکردم.

مثلا معمولا با بچه هایی در پادگان که زبانشان تیغ داشت یا بدنبال بهانه بودند تا مشاجره کنند معمولا مهربان بودم و چیزی بهشان میدادم تا بخورند.

یا مثال دیگر اینکه در محیط کار با مدیرانی که بد اخلاق بودند ، طوری رفتار میکردم که دهانشان شیرین شود و سخن تلخ شان را نشنوم.

هر چند شاید بنظر بیاید که روش درستی را در پیش نگرفته بوده ام ، اما همیشه میدانستم که این مدت کوتاه هست و به سرعت این ایام خواهد گذشت.

مثال های دیگر:

زمانی که در تقاطع خیابان ، راننده عصبانی و حق به جانب با چشم می خواهد به من مشت لگد بزند، معمولا لبخندی به او می زنم و یا حتی دستی برایش تکان می دهم و نمی گذارم گازم بگیرد و زودتر کامش را شیرین میکنم و معمولا بقیه روزم را راحت هستم (از یک دقیقه بعد از واقعه آن را فراموش کرده ام و آرامش را برای خودم حفظ می کنم).

اما :

اما گاهی طرف مقابل کامش شیرین نمی شود و ممکن است جلوتر بیاید و به حق ما تجاوز کند ، آن گاه باید از ابزار های کلامی استفاده کرد و کامش را شیرین نمود.

نمی دانم ،… مدتی است کمتر با کسی که عصبانی بوده رابطه ام را ادامه داده ام و معمولا ترک زمین کرده ام و نتنها سه امتیاز منفی نگرفته ام ، بلکه حس خیلی خوبی هم از ترک زمین داشته ام 🙂

سامان (شیر) کن، به شکار (شغال) برو

خدا به من لطف کرده و بنده ای از بندگان خوب اش را در سر راه من قرار داده . نام این بنده علی بقایی است و سالهاست که با هم رفیق هستیمو نون و نمک هم را خورده ایم و پستی و بلندی های زیادی را با هم گذرانده ایم. چه در دوران خوابگاه و چه در دوران بی خوابگاهی و آوارگی در میان شهر شلوغ تهران و … .

مقدمه بالا را گفتم که کمی دستم برای ادامه نوشتن گرم شده باشد. به حر حال چونکتاب معجزه شکر گذاری را به توصیه استاد بهرامی فرد خوانده ام ، احساس مسئولیتی از خواندن آن کتاب میکنم . یعنی باید در هر حالتی و تا حد ممکن از نعمتهای اطرافم شکرگذاری کنم. بسیاری را تنها می بینم و در ذهن خودم شکر گذار هستم . اما وقتی این شکر گذاری را به زبان می آورم و یا حتی می نویسم ، واقعا معجزه هایی در زندگی ام رخ می دهد و روز به روز شاهد اتفاقات بهتری در زندگی ام هستم.

از این دوستم که در ابتدا معرفی کردم ، برکتهای زیادی به من رسیده و یکی از آنها کتاب هایی است که از کتابخانه اش بر می دارم و می خوانم و بعد به او برمیگردانم. اخیرا کتابی از او به امانت گرفته ام به نام (فوت کوزه گری). که به ذکر ضرب المثل های فارسی پرداخته و معنی هر کدام را تا حدودی توضیح داده است.

امشب می خواستم یکی از این ضرب المثل ها را اینجا ذکر کنم و به این بهانه مقداری وبلاگ نویسی کنم .

ضرب المثل امشب این است:

سامان شیر کن ، به شکار شغال برو.

یعنی خود را برای یک کار بزرگ آماده کن ، ان وقت کار های کوچک و معمولی را به خوبی انجام خواهی داد.

فکر میکنم به کار های خودم که کدام کار معادل آمادگی برای مواجه شدن با شیر بوده و کدام برای روبرو شدن با شغال؟

همین!!!

تاخیر در رفتن به شرکت

همه چیز از یک تأخیر برای نوشیدن قهوه اول صبح شروع شد.

با خودم گفتم نوشیدن ۵ دقیقه قهوه و مرور چند صفحه از کتاب مدیریت زمان برایان تریسی مشکل خاصی رو به وجود نمیاره.

بالاخره قهوه باید اندکی خنک می شد و تا قهوه خنک بشه ساعت میشد هفت و ده دقیقه… یعنی۱۰ دقیقه تاخیر داشتم.

معمولا ساعت هفت به سمت شرکت حرکت می‌کنم.

در همین چند دقیقه مطالعه همین طور اتفاقی صفحه را باز کردم و اندکی خوندم تا رسیدم به این جملات از کتاب که داشت از کالباس و پنیر صحبت میکرد:

استراتژی کالباسی ،،، پنیر سوئیسی ،،،

همین طور که خوب داشتم کیفور می شدم ، یهو با این عبارت برخوردم که نوشته بود:

اگر طی یکسال هر روز یک صفحه بنویسید در پایان سال یک کتاب ۳۶۵ صفحه ای خواهید داشت.

این حس خوبی بهم داد وچون مدتی هم بود که در حال نوشتن بودم حس خوبم بیشتر شد.

بنابراین برگه آچار برداشتم و بالاش نوشتم یک ،،،

و بعد در وسط نوشتن این متن را کردم سه و لحظه ای فکر کردم که این عدد میتونه خیلی بیشتر هم باشه،، چون نوشته های خوب زیادی داشتم که میتونستم بیارم و بهشون شماره بزنم.

حالا دیگه ساعت۷:۳۰ بود و خوشحال بودم که ذهنم منظم شده و میدونم زمانی که از شرکت به خونه برگردم یک کار خوب برای انجام دادن دارم. نوشتن و گذاشتن لای کلاسور مربوطه.

دوست دارم تو نوشته های بعدی در مورد اینها چیزایی بنویسم:

معمولی بودن

انگیزه بعد از عمل

درد آگاهانه