شناخت آدمهای اطراف

داشتم فکر میکردم که اون آدمی که توی تاکسی نشسته بود چه حرفهایی بهم زد.

میگفت: نیازی نداریم همه آدم ها رو بشناسیم. اما نیاز داریم که با همه اونها یک رابطه دوستانه (معمولی) برقرار کنیم. اگر چیزی جز این باشه ممکنه که هم خودمون آسیب ببینیم و هم اونها رو آزرده کنیم.

به نظر من هم همینطوره که هر کسی رو نباید زیاد شناخت. اگر زیاد بشناسی ممکه نتونی ابعاد تاریک وجودش رو تحمل کنی. شاید هم این موضوع از عدم بلوغ فکری نشات میگیره. یعنی ممکه من (این در مورد خودم صادقه) انقدر بلوغ فکری نرسیده باشم (البته ممکنه بعد از این نوشته ، تمرین کنم که برسم) که هر آدمی ممکنه ، نقاط تاریکی داشته باشه و مهم اینه که طرز فکر اون آدم در حال حاضر چی باشه. این موضوع به صورت برعکس هم رخ میده. یعنی ما دوست نداریم کسی ما رو عمیقا بشناسه. یعنی دوست داریم (بنظر میاد) به خودمون میگیم: در همین حد کافیه که ما رو بشناسن و حتی با وجود اینکه من الان دیگه اون آدم قبلی نیستم، دوست ندارم که به کسی بگم من قبلا چه طور آدمی بودم و ….

همینجور داشتم فکر میکردم که چرا بعضی آدمها رو دوس داریم بشناسیم. یعنی بعضی ها رو دوس داریم بیشتر بشناسیم. مثلا برام اهمیت نداره فردی که توی تاکسی نشسته بود رو عمیقتر بشناسم اما برام مهمه بدونم که مولانا چه طور آدمی بوده. هر چند آدمی که توی تاکسی نشسته بود اصلا وجود فیزیکی نداره و فقط بهم کمک کرد که این متن رو بنویسم.

این هم خوبه و هم خطرناک. موضوع شناختن آدمهای اطراف خوبیش اینه که یه حس خوب بهت میده و ممکنه یه الگوی رفتاری خوب رو یاد بگیری و گاهی به این باور برسی که اگر بخوای مثل فلان آدم حالت خوب باشه ، باید رفتار شبیه به اون داشته باشی.

غافل از اینکه ممکنه برداشت تو اشتباه باشه. یا اصلا اون آدم ، حالش فقط به ظاهر خوب باشه و در باطن ممکنه یه عالمه غصه بخوره. از همه مهمتر اینکه تقلید بیش از حد ممکنه استقلال فکری رو از ما بگیره.

استقلال رفتاری… چیزی که بیش از هر چیز دیگه میتونه لذت بخش باشه. حس خوبیه که من خودم باشم و دستمزد این مستقل بودن رفتارم رو بگیرم. مثال معروفش میشه (عادل فردوسی پور)

بگذریم…

اما ممکنه گاهی نیاز به شناخت یک فرد داشته باشیم ، چون یا می خواهیم باهاش معامله کنیم . یا وارد یه معامله ، تعامل ، همراهی و …. بشیم. مولانا میگه:

آدمی را گر خواهی که بشناسی او را در سخن در آور.

از طرفی خواهرم میگفت ، من حسم بد میشه اگر اطرافیان صحبت نکنن. راستش من هم این حس رو داشتم ولی چون آدم درون گرایی بودم بیانش نمیکردم. یعنی همیشه دوست داشتم آدمهای اطرافم بیشتر حرف بزنن . چون این حرف زدن باعث میشه بدونیم که اونها هم آدمها معمولی هستن یا حد اقل به این باور برسیم که ترسی ندارن. جالبه که مولانا که چند قرن قبل زندیگ میکرده ، به این موضوع اشاره کرده که چیزی که حرف نمیزند مانند یک غول میماند و ما را میترساند. حالا همچین جالب هم نیست . ولی هر جوری هست ، هست. یعنی آدمی که حرف نمیزنه بقیه رو میترسونه. مولانا این رو در قالب یک داستان بیان میکنه:

“بچه ای در صحرا به مادر گفت ، که مرا در شب تاریم سیاهی هولی مانند دیو روی مینماید و عظیم میترسم، مادر گفت که مترس چون آن صورت را ببینی دلیر بر وی حمله کن پیدا شود که خیال است. گفت ای مادر و اگر آن سیاه را مادرش چنین وصیت کرده باشد من چه کنم…”

بعد مادرش توضیح می دهد که ترس نداشته باشد و منتظر بماند تا او حرف بزند. و نکته بسیار لطیفی در این قسمت بیان میشود که میگوید ، حتی اگر آن فرد حرف نزند ، تو به حرف زدن شروع خواهی کرد. مولانا میگوید ، آنچه که تو در این هنگام شروع به بیان میکنی ، با تاثیر از حضور آن فرد می باشد. یعنی در این هنگام از روی آنچه که تو از روی تاثیر برگرفته از طرف مقابل به حرف زدن واداشته شده ای میتوان فهمید که با چگونه فردی روبرو هستی.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *