دو سلول زره بینی

پیش نوشت:

متن این پست با ذهنی متاثر از مطالعه درس 184 کتاب 365 روز با قرآن دکتر الهی قمشه ای نوشته شده است.

متن اصلی:

پس از فرآیندی احساسی ، انسانی ، حیوانی ، لذت بخش، دردآور ،و پس از انتظار ماه ها

…دو سلول ذره بینی آهسته آهسته از عالم غیب پا به جهان شهود میگذارند…

اولین بار حدود 14 سال داشتم که این شعر از مولانا را خواندم :

چه کسم من چه کسم من که بسی وسوسه مندم

گه از آن سوی کشندم گه از این سوی کشندم

نفسی آتش سوزان نفسی سیل گریزان

ز چه اصلم ز چه فصلم به چه بازار خرندم

نفسی همره ماهم نفسی مست الهم

نفسی یوسف چاهم نفسی جمله گزندم

نفسی رهزن و غولم نفسی تند و ملولم

نفسی زین دو برونم که بر آن بام بلندم

خیلی دوست داشتم بدونم که از کجا آمده ام و آمدنم بهر چه بوده ولی به این فکر نمی کردم به کجا می روم آخر و به فکر وطن نبودم.

امروز بعد از حدود 13 سال در سن 27 سالگی باز هم احساس نادانی می کنم و دوست دارم در مورد موارد بالا اطلاعات بیشتری داشته باشم.

در کتاب 365 روز با قرآن دکتر الهی قمشه ای در شماره 184 اینچنین می خوانیم :

… ما شما را از خاک آفریدیم و سپس از نطفه و از آن پس از خون بسته شده و آنگاه از پاره ای از گوشت تمام و ناتمام و …(سوره حج آیه 5)

و بخش دیگری از این نوشته که توجه هم را جلب میکنه ، میگه :

در این میان بعضی از شما بمیرید (چه کنجکاوم که بدونم مردن یعنی چی) و بعضی دیگر به سن پیری و دوران ضعف و ناتوانی در رسید چنانچه پس از دانش و هوش به کلی نادان شوید و هیچ در نیابید و تو میبینی که ….

و لحظه ای به پیر مردان و پیر زنان اطرافم فکر میکنم و آنها را مصداق نوشته بالا می یابم و دیده ام که گاهی این پیر مردان و پیر زنان از فرط پیری چگونه در کارهای روزانه خود در می مانند و عاجز اند.

فکر می کنم که چند قدم 13 ساله دیگر زنده هستم و آیا باز هم وضعیت در عجب بودن و شگفتی و خود را بررسی خواهم کرد یا نه و با وجود این شرایط چه می شود کرد. آیا اصلا نیازی به فکر کردن و چاره اندیشیدن وجود دارد؟

من می مانم و سکوت

اندکی بعد میبینم که(با وجود انبوه گزینه های در دسترس و سرگردانی حاصل از دشواری انتخاب ) دارای قدرت انتخاب هستم ، لبخند می زنم و پارگراف زیر را می نویسم:

“و هیچ برهانی از این روشن تر نیست بر اینکه دستی لطیف و خبیر و علیم و هنر مند و نقاش و مجسمه ساز و معماری عظیم در پشت این تکامل جهانی حضور دارد و راست گفت وردزورث که هزاران هزار فرشته ما را از جهان غیب تا تولد همراهی کرده اند و دامن دراز شکوهمند این شاهزاده عالم را هزاران ساقدوش به دست گرفته و بدین تماشاخانه آورده اند.”

اندکی بعد میبینم که(با وجود انبوه گزینه های در دسترس و سرگردانی حاصل از دشواری انتخاب ) دارای قدرت انتخاب هستم ، لبخند می زنم و پارگراف زیر را می نویسم:

“و هیچ برهانی از این روشن تر نیست بر اینکه دستی لطیف و خبیر و علیم و هنر مند و نقاش و مجسمه ساز و معماری عظیم در پشت این تکامل جهانی حضور دارد و راست گفت وردزورث که هزاران هزار فرشته ما را از جهان غیب تا تولد همراهی کرده اند و دامن دراز شکوهمند این شاهزاده عالم را هزاران ساقدوش به دست گرفته و بدین تماشاخانه آورده اند.”

Leave a Reply