در مورد مرگ

کورش پسر بچه باهوشی با ادبی بود و همیشه سوالات خود را از عمویش می پرسید. چون او با وجود اینکه سن زیادی داشت ،همیشه در طراف کودکان می پلکید و به حرف بزرگترها هم اهمیت نمی داد که در مورد او چه فکر میکنند. به چوب هم خیلی علاقه داشت و معمولا تکه چوبی در دست می گرفت و تصور میکرد که چقدر خوشبخت است که در دنیایی زندگی میکند که ماده ای به نام چوب وجود دارد.

کورش پرسید نظرت در مورد مرگ چیست؟

عمو شیرزاد گفت ، مرگ راهنمای خوبی برای ما آدمهاست. بعد شروع کرد از خاطرات خودش گفتن در مورد اینکه اولین بارها چگونه به مرگ فکر میکرده و حالا چطور فکر میکند.

میگفت من بعد از مدتی فهمیدم زمانی که یک زمان پایان برای سختیها وجود داشته باشد ، عملکرم بهتر می شود. مثلا از اولین سختی های زندگی من دوران کنکورم بود . اما میدانستم که در یک تاریخ معین این سختی ها به پایان می رسد. و همین باعث می شد که بتوانم بهتر عمل کنم. مهلت پایان یا به قول خارجی ها ددتایم یا زمان مقرر همیشه باعث بهتر شدن انجام کارهایم شده است.

حالا در مورد مرگ هم شرایط مشابه زمان پایان انجام یک پروژه اتفاق می افتد . ما می دانیم که روزی مهلت انجام کارهایمان تمام می شود و این موضوع میتواند به ما کمک کند. ما میتوانیم انتخاب کنیم که این موضوع باعث خوشحالی مان بشود یا باعث ترس و وحشتمان. در واقع انتخاب با ماست .

عمو شیرزاد لحظه ای با خود فکر کرد و دید که ممکن است این حرفها برای کورش سنگین باشد و نتواند معنای آنها را بفهمد. تصمیم گرفت طوری موضوعات را بیان کند که حرف هایش قابل فهم تر و شیرین تر باشد. بنابر این بحث را به پایان برد و تصمیم گرفت فعلا با کورش به سراغ توپ بازی برود و در موقع مناسب تری معنای مرگ را برای او توضیح بدهد.

عمو شیرزاد باز با خود فکر کرد و دید که حرف های زیادی دارد که دوست دارد با کورش در میان بگذارد. مثلا اینکه ما انتخاب می کنیم که شاد باشیم. یا اینکه دردها و سختی موجب رشد ما می شوند. بعد که خوب بیشتر فکر کرد ، متوجه شد که بعضی چیزها را نمیتوان به آدم ها گفت که موثر باشد. خودشان باید آن را تجربه کنند تا به آن برسند و این نوع از آموختن تاثیر و ماندگاری بیشتری برای هر انسانی خواهد داشت. ولی چیزی را می توان به آدمها هدیه کرد ک هبه رشد آنها کمک کند. اینکه این اطمینان خاطر را در ذهن آنها بوجود بیاوریم که آنها تنها نیستند و اگر هم زمین بخورند و شکست بخورند کسی آن ها را دور نمی اندازد.

این شد یک مسئله دیگر برای ذهن شیرزاد. شیرزاد میدانست که هر وقت متمرکز و به طور عمدی و اصولی فکر کند به جواب سوالات خو دست پیدا می کند و اینبار هم همین کار را کرد و به اینجواب رسید.

۱- نمونه هایی از شکست های خود را در قالب داستان بیان کند که چگونه بعد از تعدادی شکست ،سر و کله پیروزی پیدا شده است تا کورش عینا متوجه شود که شکست خوردن بخشی از فرآیند پیروز شدن است

۲- برای اینکه کورش فکر کند که موجودی دوست داشتنی است و بعد از شکست خوردنها چیزی از ارزش او کم نمی شود ، تصمیم گرفت که رابطه خود با کورش را بسیار صمیمی و نزدیک کند. به حدی که کورش ، او را دوست نزدیک خود بداند و به راحتی آنچه در ذهنش می گذرد را برای او تعریف کند. شیرزاد بعد از مدتی زندگی فهمیده بود که صمیمی شدن بیش از هر جای دیگری در بازی کردن اتفاق می افتد. این را از رابطه صمیمی اش با پدرش در هنگام بازی فهمیده بود. خنده هایی از پدرش دیده بود که شیرین ترین صحنه های دنیا بوده اند و آن را فقط در هنگام بازی پدرش با نوه ها یا در بازی فوتبال پدرش با تمام خواهد زاده ها دیده بود که چونه پدری که همیشه چهره ای خالی از لبخند داشته و نمیشده به او نزدیک شد ، لبخندی می زده و تو هم ناخود آگاه لبخند می زده ای و در این هنگام هیچ لذتی را بالاتر از آن حال خوب نمیتوانسته ای تصور کنی.

به زودی از حرف های کورش با عمو شیرزاد داستانهای بیشتری خواهم نوشت…

1 فکر می‌کنند “در مورد مرگ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *