تصویر دوریان گری- اسکار وایلد

پیش نوشت :

از اون لحظات خوب زندگی من لحظاتی بوده که توی راهروی کتابخونه ها قدم زدم و کتابی رو که قبلا اسم نویسنده اش رو شنیده بوده ام رو انتخاب کردم وخوندم. اینبار که به کتاب خونه شماره دو مرودشت رفتم از بین راهرو دوم از آخر کتاب تصویر دوریان گری از اسکار وایلد رو انتخاب کردم به ترجمه ابولحسن تهامی.  هرچند برخی از صفحات کتاب مبهم بود برام اما جاهایی از کتاب رو که خوندم می تونم بگم تولدی دوباره برام بود.

کتابی که من خوندم از انتشارات نگاه هست و  چاپ 92 و جلد اول و بنابر این صفحات کتابی که درادامه ذکر میشه مربوط به این کتاب هست. و منظور از ص ، صفحه هست.

گزیده کتاب :

در مقدمه کتاب و در ص 11 وقتی می خوانم که : “آن دو سال شیرین که با تو گذشت ، شیرین ترین سالهای همه ی جوانی من بود”، لحظه ای با خودم باز این موضوع را یادآور می شوم که پشت پرده همه کارهای ادبی یا هنری بزرگ ، داستانی وجود دارد که گرمای حاصل از آن در آن آثار متبلور می شود.

 

از دوستان عزیزم شنیده ام که ممکن است کتابی حجیم را بخوانی اما همه آن کتاب برای تو جذاب نباشد و تنها جملاتی از ان کتاب در ذهن تو نقش ببندد. یکی از آن جمله ها را در صفحه 80 این کتاب خواندم:

امروزه بیشتر مردم از بیماری عقل سالم تلف می شوند و خیلی دیر پی می برند که انسان نباید در مورد اشتباهاتش اظهار پشیمانی کنه.

و جاهایی هم جملاتی رو خوندم که ظاهرا در موردش قضاوت خاصی ندارم و فقط حرفی ورای حرف های تکراری بوده و دوست داشته ام اونو ثبت کنم. مثل این در ص 91:

مهر ورزی امتیاز بزرگی است برای کسانی که هیچ کاری در زندگی ندارند. این یکی از فواید طبقه تنبل کشوره . نترس چیزهای فراتر از عالی در انبار سرنوشت برای تو هست”

با این جمله می توان یک هفته را به سر برد.!!! و شاید هم بیشتر.

شاید با خواندن جمله زیر بیش از هر موقع دیگه ای بتونم به خودم یادآوری کنم که در تصمیم گیری باید فارق از نظرات دیگران عمل کرد. به عبارتی تصمیم نهایی را (اگربخواهیم) خودمان میگیریم و نصیحت ها و پند های دیگران تنها می توانند شنیده شوند. یا شاید بشه گفت تصمیم گرفتن به نحوی  که به رضایت دیگران و مصلحت آلوده نباشه ، کار هر کسی نیست:

در هنر و سیاست پدر بزرگ ها همیشه صاحب نظر نیستند

یا  وقتی توی صفحه 95 اینطور می خونم که :

” وقتی انسان عاشق میشه اولین خودش رو فریب میده و در پایان هم شروع میکنه به فریب دادن دیگران… دنیا اسم اینو گذاشته دلداگی

تلنگر هایی میخوره بهم که ما آدما همیشه  نمیتونیم عاقلانه عمل کنیم اما سعی کردن برای رسیدن به چنین هدفی قشنگه.

شاید بد نباشه پارگراف زیر از ص 100 رو فقط بنویسم تا شاید با چندبار خوندنش معناش برام روشن یا تغییر کنه:

فرزند عزیزم ، بزیل – یکی از شخصیت های داستان که نقاش هست  – تمام جذبیات های وجودش را در نگاره هاش میگذاره نتیجه این میشه که برای زندگیش جز تعصباتش ،جز عقل سلیمش ، و جز اصول اعتقادیش چیزی باقی نمیمونه . در میان هنر مندها ، فقط آنهایی شخصیت جذاب دارند و بگو بخند هستند که هنرشان چندان تعرفی نداره. هنرمند خوب فقط برای آفرینش هنری خوبه و بس ، وجود خودش چیز جذاب و تودل برویی نیست. شاعران بزرگ ، شاعران واقعا بزرگ در زندگی عادی غیر شاعرانه ترین موجوداتند. اما شاعران فرو دست در جذابیت نظیر ندارند. هرچه شعرشان عیب و ایراد بیشتری داشته باشد ، در صحبت های عادی شان نقش ها زیبای شاعرانه می بینی . این عین واقعیته که ،اگر کسی یک کتاب غزل دست دوم ، به چاپ برسونه ، در دنیای اشعار زندگی میکنه که قادر به سرودن آنها نیست. بعضی شعرهایی را می سرایند که نمیتوانند زیبایی آنها را به زندگی شان منتقل کنند. “

ص 136 : “فقط دو نوع از مردم جذابیت فوق العاده ای دارند ، مردمی که همه چیز در باره زندگی می دانند ، و مردمی که هیچ چیز درباره زندگی نمیدانند

لحظه با خودم فکر میکنم که من آن بین گیر کرده ام و نمیتوانم  خود را به نافهمی نسبت به آن مقدار ناچیزی که می دانم ، بزنم و راه برگشتی وجود ندارد و از طرفی راه پیش رو (همه چیز دانی) خود علامت سوالی است که بحث تلخ انتخاب و اولویت بندی  را به پیش می کشد و از یادآوری این مسئله  حس و حالی دست می دهد که مفاهیمی نظیر “بودن” و “شدن ” را به میان می آورد. البته اگر بخواهم به نوشته بالا باور داشته و آنرا بپذیرم.

مزیت نوشتن برای من برای مثال این بود که پاراگراف بالا را هنگام نوشتن (و نه هنگام خواندن از کتاب) در تو در توی ذهنم آفریدم و اگر نمی نوشتم شاید خود را نمی یافتم.

ص 290:

 “لرد سر تکان داد. دانستن ، چیز مرگباری است ، نبود اطمینانه که انسان رو جذاب میکنه . اشیاء در پشت مه ، والایی شگفتی پیدا میکنند.

خب حالا شاید بشه گفت  گاهی در تصمیم های موجود در زندگی ، شفافیت و وضوح  آنقدرهم مهم نیست.

ص 294:

لرد هنری با تبسم گفت :”پسر عزیز من ، در روستا هر کسی می تونه خوب باشه . آنجا وسوسه یی نیست ، برای همینه که آدم هایی که در خارج از شهر ها زندگی میکنند ، کاملا بی تمدنند. تمدن به هیچ روی چیزی نیست که به آسانی به دست بیاید ، مردم فقط از دو راه می توانند به آن برسند. یکی از رهگذر با فرهنگ شدن و دیگر از راه فساد ، مردم روستا در وضعی نیستند که با فرهنگ یا فاسد شوند. در نتیجه راکد می مانند .”

ص 304:

 “چرا ، تو هنوز همانی که بوده ای. نمیدانم بقیه زندگی ات چگونه خواهد بود . ولی با پشیمانی ها ضایعش نکن. الان تو در سنخ کامل ها قرار داری. کامل و بی عیب. بیهوده سرت را تکون نده. خودت می دانی که کامل و بی عیبی. از همه مهمتر دوریان خودت رو فریب نده . اراده و قصد بر زندگی حاکم نیستند . زندگی مسئله اعصاب و رشته های نازکه ، و رشد آرام سلولها که اندیشه خودش رو در آنها پنهان میکنه ، و احساسات تند در آن به رویا فرو میرند. ممکنه تصور کنی در امانی ، ممکنه تصور کنی نیرومندی. ولی رنگ – سایه ای در اتاقی ، یا در آسمان بامدادی ، یا عطر ویژه ای که زمانی دوست می داشتی و برات خاطرات ظریفی رو به همراه می آره ، بیتی از شعر فراموش شده یی که ناگهان به یاد می آری ، فراز و فرود یک قطعه موسیقی که مدت ها ننواختیش ، باور کن ، دوریان ،زندگی ما به چنین چیز هایی وابسته است.”

 خواندن چنین مواردی است که اینروزها بهانه های زندگی را برای من بیشتر می کند.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *