تاخیر در رفتن به شرکت

همه چیز از یک تأخیر برای نوشیدن قهوه اول صبح شروع شد.

با خودم گفتم نوشیدن ۵ دقیقه قهوه و مرور چند صفحه از کتاب مدیریت زمان برایان تریسی مشکل خاصی رو به وجود نمیاره.

بالاخره قهوه باید اندکی خنک می شد و تا قهوه خنک بشه ساعت میشد هفت و ده دقیقه… یعنی۱۰ دقیقه تاخیر داشتم.

معمولا ساعت هفت به سمت شرکت حرکت می‌کنم.

در همین چند دقیقه مطالعه همین طور اتفاقی صفحه را باز کردم و اندکی خوندم تا رسیدم به این جملات از کتاب که داشت از کالباس و پنیر صحبت میکرد:

استراتژی کالباسی ،،، پنیر سوئیسی ،،،

همین طور که خوب داشتم کیفور می شدم ، یهو با این عبارت برخوردم که نوشته بود:

اگر طی یکسال هر روز یک صفحه بنویسید در پایان سال یک کتاب ۳۶۵ صفحه ای خواهید داشت.

این حس خوبی بهم داد وچون مدتی هم بود که در حال نوشتن بودم حس خوبم بیشتر شد.

بنابراین برگه آچار برداشتم و بالاش نوشتم یک ،،،

و بعد در وسط نوشتن این متن را کردم سه و لحظه ای فکر کردم که این عدد میتونه خیلی بیشتر هم باشه،، چون نوشته های خوب زیادی داشتم که میتونستم بیارم و بهشون شماره بزنم.

حالا دیگه ساعت۷:۳۰ بود و خوشحال بودم که ذهنم منظم شده و میدونم زمانی که از شرکت به خونه برگردم یک کار خوب برای انجام دادن دارم. نوشتن و گذاشتن لای کلاسور مربوطه.

دوست دارم تو نوشته های بعدی در مورد اینها چیزایی بنویسم:

معمولی بودن

انگیزه بعد از عمل

درد آگاهانه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *