تمرکز کردن – چراهای زندگی

امشب داشتم برگه های یادداشت های شبانه ام را مرور میکردم. معمولا هر چند وقت یکبار زمانی را میگذرارم برای مرور کردن این برگه ها… گاهی خنده ام میگیرد از این که چقدر گاهی دنیا را جدی میگیرم. چون میبینم که هر چه سعی میکنم دنیا را متوجه بشوم ( به صورت کلی Holistic) میبینم سهمم از این تلاش فقط سکوته و یه عالمه چرا و پرسش دیگه که تمومی نداره…ولی در هر صورت الان حس خوبی دارم که حدود ۱۰۰ برگه آچار از یادداشتهام رو مرور کردن و انداختم دور. با اینکار احساس کردم سبک شدم.

یه چنتا جمله رو در ادامه از نوشته هام جدا کردم و دوست داشتم اینجا بنویسمشون. هیچ معنای خاصی هم ندارن. فقط دوست داشتم اینجا بمونن:

  • میخواهم تا لحظاتی دیگر واژه هایی بنویسم که در مورد تمرکز هستند.
  • چرا در مورد تمرکز؟ چون احساس میکنم پراکندگی فعالیت دارم و متمرکز نیستم.
  • اشکال نداره ؟ نه اشکال داره… چون من یبار به این موضوع پی بردم که سطحی بودن در چند موضوع و عمیق نبودن در یک زمینه باعث میشه زندگی خوشحال کننده نباشه. چون بهتر هر چیزی رو میبینی و میدونی مراحل بعدی و بهتر او ن کارها چیا هستن. اما چون وقت نداری نمیتونی بهشون برسی. این باعث میشه که در بدترین حالت ممکن (نادانی- دانایی اندک- دانایی عمیق) قرار بگیری.
  • الان بهتر میفهمم که این جمله بعنی چی که میگه Little knowledge is a dangerous thing
  • بعدشم نوشتم اگر چراغ جادو وجود داشت و من اجازه آرزو کردن داشتم ، اول چنتا سوال ازش میپرسیدم:
    • — توی حین پرسیدن سوال خودم به جواب اون ها پی بردم. البته جواب معینی نبود
    • جواب نوعی طرز فکر بود که میگفت (بعضی سوالها رو نباید پرسید یا اینکه اگر کسی به اون سوالها جواب بده دیگه اون موضوع جذابیت مبهم رو نداره. یا بعبارتی بعضی سوالا هستن که به زندگی ما معنای متفاوت(و انحصاری) بدن…. یعنی این سوال ها وجود دارند که هر کسی برای خودش نوعی جواب درست کنه و متناسب با اون زندگی کنه…. ممکنه از بقیه هم الگو گرفت اما خیلی باید حواسمون باشه که توی این الگو گرفتن ها ، بزرگترین موهبت خودمون (تصمیم ، انتخاب، اختیار ، هیجان فهمیدن) رو از دست ندیم )

خلاصه کتاب باشگاه پنج صبحی ها -بخش دوم

قول داده بودم روزهای شنبه خلاصه ای از کتابای خوبی که خوندم رو توی وبلاگم بنویسم. الان دوشنبه هست و با دور روز تاخیر میخوام نوشتن خلاصه کتاب (باشگاه پنح صبحی ها) رو ادامه بدم.

ادامه‌ی خواندن

اگر چراغ جادو داشتم

ساعت حدود یازده شبه و الان که کمی بیشتر دقت می کنم میبینم که توی ۱۱۳۱۵ روز گذشته که از تعداد روزهای عمرم میگذره ، هیچ کدوم از یازده شب های زندگی ام شبیه به هم نبودن. مثلا توی هیچ یازده شبی از میون این ۱۱۳۱۵ شب گذشته به داشتن چراغ جادو فکر نکرده بودم. اگر هم فکرکرده بودم آرزوهای به این قشنگی و جذابی توی ذهنم نبوده.

مثلا اگر فرصت آرزو کردن در برابر غول چراغ جادو رو داشتم ،یه همچین سوالی یا خواسته ای ازش داشتم:

۱- لطفا به من بگو اگر فلان کار (تغییر مسیری که مدت هاست روش سرمایه گذاری کردم) رو انجام بدم چه حس و حالی خواهم داشت.

این رو توی ذهن خودم بیان کردم بعد اومدم توی وبلاگم نوشتمش. بعد خوب که بهش نگاه کردم دیدم چقدر میتونم بهتر باشم. مثلا داشتن سوالی مثل سوال یک نشون میده که ریسک پذری نیستم. یه مقدار ترس دارم(از خودم ، از حرف بقیه ). خلاصه کلی چیز توی ذهنم میومد که الان نمیتونم به جمله تبدیلشون کنم. اما کلماتش رو اینجا می نویسم. ترسویی – دو دلی- ریسک پذیری- کوتاهی عمر- جسور بودن – قلدری – رها شدن- لذت انجام اونچه که دوسشون داری و ….

بگذریم… یعنی شما بگذرید. من که تازه کارم شروع شده و باید برم و روی خودم کار کنم که آرزو های قشنگتری داشته باشم. مثلا از آرزو های زیر که رنگ و بوی بهتری داره

۲- آرزو می کنم محدودیت های تعداد ارزوی غول چراغ جادو رو نداشته باشم (فکر میکنم به این میگن نفس بی نهایت دوست)

۳-چیزی که دوس دارم برآورده بشه اینه که این توانایی رو بدست بیارم که به چیزایی که قبلا خطا کردم فکر نکنم و تنها یکبار بهش فکر کنم و عبرت بگیرم و اگر هم باز به یادم اومد ، فقط مربوط به درسهایی باشه که ازش گرفتم ونه تلخی های اون

۴- دوست دارم همیشه یادم بمونه که امروز اولین روز از بقیه عمر منه و این خیلی قشنگه. یعنی احساس میکنم اگر زمانی ما ناامید میشیم یا کم کار میشیم به این دلیل هست که فکر میکنیم فرصت ها تموم شده و از این چیزا. در صورتی که من احساس میکنم همیشه وقت هست. چیزی که سخته (حد اقل من فکر میکنم سخته )، انتخاب نکردن بعضی از رشته ها هست. مخصوصا الان که انجام هر کاری به راحتی ممکنه.

۵-یه آرزوی دیگه ام اینه که ایح حس وحال خوب الانم از نوشتن رو بیشتر در طول روز داشته باشم. و همیشه یادم بمونه که اگر فکر میکنم میتونم یا اگر فکر میکنم که نمیتونم در هر دو حالت درست فکر میکنم.

  • به نظر میاد بیشتر آرزوهام از جنس یاد آوری شد. سعی میکنم فکر کنم به ارزوهای دیگه

۶- آرزو میکنم فرصت ارتباطات بیشتر با مردم رو بهم بده. احساس میکنم یکی از زیبا ترین چیزهایی که تا امروز تجربه کردم ، ارتباط با مردم بوده. ارتباط خوب- کار راه انداختن – حداقل لبخند زدن به اونا- شاید کمی خنده دار باشه ولی اون روزایی که سر کوچه مون به ماشینای مسافرا آدرس میدادم در مورد مسیر تخت جمشید یا جاهای دیگه حس خوبی داشتم و احساس میکردم کاری کردم که کسی رو به هدفی رسوندم.

خوب شد این یادم اومد. نوشتن رو برا همین دوس دارم که یهو یه چی یاد آدم میاد که با فکر کردن توی هوا نمیاد. الان میبینم که توی کار کردن زمانی که نتیجه رو شفاف تر ببینی به نظر میاد لذت بیشتری می بری. اما موقعی که درگیر کاری باشی که نتیجه عملت به طور شفاف مشخص نباشه. یعنی اگر کارت رو خوب (حتی خیلی خوب)انجام بدی، اتفاق خاصی نمیافته ولی اگر کارت رو اندکی ضعیف ارائه کنی صدای بقیه درمیاد. شاید به همین دلیل باشه که بعضی کارها دوس داشتنی تر هستن. مثلا نانوا به عینه میبنه که داره شکم مردم رو سیر میکنه. و هر روز وبه تعداد زیاد مشتری هایی رو میبینه که میان نونی رو میبرن که شاطر عرق ریخته براش.

اما توی بعضی کارا اینجوری نیست . بحث قشنگی شد(با خودم و توی ذهن خودم) امشب راحت تر می خوابم چون می دونم چرا از انجام بعضی کارا خوشم نمیاد. حال یا باید اون کار رو عوض کنم یا نوع نگاهم به اون کار رو

داشتیم از چراغ جادو میگفتیم به کجا رسیدیم ؛)

شما اگر چراغ جادو داشتین چه آرزویی میکردین؟

تفکر به سبک نوجوانی

موضوع اول: تاریکی، تفکر، رخت خواب

یکی از خوبی های تعهد به زود خوابیدن اینه که آدم یه فرصت پیدا میکنه که فکر کنه، تجسم کنه، رویاپردازی کنه وکلی کارای دیگه که معمولا در طول روز که پر از عوامل حواس پرتی هست، نمیشه اون کارارو کرد.

نمیدونم چرا با وجود اینکه میدونیم اگه شبها زودتر بخوابیم ، فردا روز بهتری خواهیم داشت و ذهنمون خلاقانه تر عمل میکنه و خلق بهتری هم خواهیم داشت ، باز هم گاهی وسوسه میشیم و تا دیر وقت بیدار میمونیم.

دیشب به دلیل اینکه قول داده بودم زود بخوابم، ساعت ۱۰ شب از همه کارهام دست کشیدم و دراز کشیدم که بخوابم. اما خوابم نمیومد چون بعداز ظهر بعد از رسیدن به خونه ، یه مقدار خوابیده بودم…

اولش داشتم به این فکر میکردم که چرا خوابم نمیاد و شاید یه مقدار هم ناراحت بودم که چرا نمیتونم نظم داشته بشام و داشتم خودم رو سرزنش میکردم. الان که فکرش رو میکنم ، سرزنش کردن خود ، بیهوده ترین کاریه که ممکنه آدم تکرارش کنه. بنظرم آدم توی وقت تنهایی(مثل الان من) باید یبار بشینه و به دلیل سرزنش کردن فکر کنه . وقتی فهمید که سرزنش کردن بیش از حد فایده که نداره هیچ ، ضرر هم داره ، دیگه بره دنبال کار بعدی و اون رو خوب انجام بده تا دیگه دچار چرخه باطل (کار بد- سرزنش کردن – کاهش اعتماد بنفس- کار بد و…) نشه.

***

تو این شرایط (فکر کردن قبل از خواب) آدم معمولا به نتیجه های خوب یا فکرای خوبی میرسه. ولی معمولا خوابمون میبره و فردا هیچی یادمون نیست. به نظرم بهتره یه دفتر و خودکار کنارمون باشه و یادداشتش کنیم تا فردا بهتر بتونیم بهش فکر کنیم.

خلاصه که دیشب خوابم نمیبرد و تصمیم گرفتم به زمانی برگردم که بهتر فکر میکردم. منظورم زمان نوجوانی ام بود. دیدم در زمان نوجوانی بهتر فکر نمیکردم. ولی سطح خلاقیت و رویا پردازی و آرزوهام بیشتر بود. یه دلیلش شاید این باشه که آدم وقتی سن و سالش کمتره و هنوز دنیا رو نچرخیده (همون در حد چرخیدن توی چنتا شرکت و زندگی کردن ۱۰ سال به دور از کنج عافیت خانواده) احساس میکنه که دنیا جایی هست که به همه آرزوهاش میشه دست پیدا کنه. اما وقتی بزرگ میشه میبینه که دنیا اون جوری که فکرش رو میکرده نیست. و اینجا دو تا رویکرد پیش میاد.

۱- کنار گذاشتن رویا پردازی و آرزو کردن و تن دادن به یک زندگی مسموم و بی خلاقیت و مرده وار

۲- باز کردن چشم به زیبایی های دنیا حتی در سن بزرگسالی و آرزو کردن واقع بینانه تر و تصور کردن رویاهای مطلوب به طور واقعی تر .

همه چیزهایی که بالا نوشتم رو دیشب موقع رویا پردازی توی سن ۳۱ سالگی فهمیدم و از الان به بعد اگر هم فرصت زندگیم تموم بشه خوشحالم که به این نکته (هرچند کوچک) پی بردم.

***

موضوع دوم: عادتهای رفتاری بسیار مضر

بعضی چیزا هستن که آدم دوس داره انجامش نده و از اون جنس نباشه ولی نمیدونم چرا نمیشه. مثل تعارف کردن، خجالت کشیدن، کم رو بودن، درونگرا بودن و از دست دادن فرصت های برونگراها ، و …

گاهی این تعارف کردن هزینه های سنگینی رو برامون داره. فکر میکنم تعارف کردن به ظاهر به این دلیل هست که نمیخوایم باعث آزار یکی دیگه بشیم. اما گاهی کار به جایی میرسه که باعث آزار نفر مقابل و خودمون در سطح بالاتر و شدت بیشترمیشیم.

یکی از چالشهایی که دوس دارم خودم رو توش قرار بدم اینا هستن:

  • تعرف نکردن
  • دورو نبودن و بیان اونچه که واقعا هستم
  • بدونم که من آدم کاملی نیستم و منتظر نباشم که کامل باشم و بعد برم سراغ یه تیم یا هر فعالیت . یکم با همون چیزی و با همون سطحی که هستم خوشحال باشم و برم و کار ها رو شروع کنم و با آدم وآدمها و تیم ها و شرکت ها ارتباط بگیرم. اینجوری باعث میشه که در عمل یاد بگیرم که چی خوبه و چی نیست و در نهایت به یه اطمینان اعتقاد کامل برسم که الان در وضعیت خوبی قرار دارم و نه اینکه توی تنهایی و با وهم و فکرهایی که مطمئن نیستم درست هستن یا نه ، از ارتباط با بقیه (آدمها ، تیم ها ، شرکتها و …) پرهیز کنم و کارم به جایی برسه که قوه تمیز خوب از بدم از کار بیافته و در معرض انواع روان پریشی ها و توهمات ذهنی قرار بگیرم.

میدونم یکم پراکنده گویی کردم . میخواستم بگم که ارتباط داشتن با بقیه و پذیرفتن خود (با هر کیفیت و هر سطحی از هر جنبه و نظری) خوبه و باعث میشه کیفیت رفتار ما بیشتر بشه و در یک کلام آدم بهتری بشیم.

در پایان یاد حرف مشترک پدر بزرگ بیسوادم و مولانا می افتم . پدر بزرگم در زمانی که کودک بودم داستانی را برایم تعریف کرد که می گفت (مار اگر ۷ سال آدم نبیند به اژدها تبدیل میشود) و بعد حدود ۲۰ سال بعد من در حدود سن ۲۷ سالگی ، در هنگام مطالعه کتاب مولانا به شعری برخوردم که میگفت مار اگر ۷ سال آدم نبیند اژدها می شود . بعد رفتم و پیگیری کردم و متوجه شدم که منظور هر دو بزرگوار این بوده است که آدم اگر با دیگران ارتباط نداشته باشد ، عیب هایش را نمی بیند و عیب هایش رشد کرده و ماننده اژدها (استعاره از درجه بالای بدی عادات) خواهد شد.

به امید ارتباطات دوستانه بیشتر.

خلاصه کتاب باشگاه پنج صبحی ها

رادیو گوش دادن توی تاکسی این حسن رو داره که شما از درد انتخاب آهنگ آزاد میشید و یکی دیگه براتون آهنگ انتخاب میکنه. درسته که همیشه آهنگ های انتخابی تهیه کننده برنامه رادیویی به مزاج ما خوش نمیاد ، اما گاهی پیش میاد که انقدر از آهنگ انتخابی خوشت میاد که تصمیم میگیری همیشه رادیو گوش بدی. هرچند این تصمیمت با پخش شدن آهنگ بعدی عوض میشه 😉

گاهی هم ممکنه از یه دوست یه کتاب هدیه بگیری و اون کتاب انقدر خوب باشه که تصمیم بگیری یه خلاصه از اون توی وبلاگت منتشر کنی. کتاب “باشگاه پنج صبحی ها” از اون دسته از کتاباست. ممنونم از دوستی که در روز تولدم این کتاب (و چند کتاب خوب دیگه) به من هدیه داد. و حالا در ادامه می خوام گزیده هایی از کتاب “باشگاه پنج صبحی ها” رو بنویسم.

ادامه‌ی خواندن

مزیت کار هدفمند

حدود مهرماه سال ۹۵ بود که روزهای آخر سربازی رو میگذروندم. کمکم شروع کردم به فرستادن رزومه به شرکتهای مختلف هواپیمایی. یادمه یه فولدر توی کامپیوترم درست کرده بودم که به ترتیب اسم شرکتهایی که براشون رزومه فرستاده بودم رو یادداشت میکردم. ماهان، آسمان ، ایران ایر ، سپهران ، ساها ،تابان و چنتا شرکت ایرلاین دیگه.

راستش رو بخواید اون چیزی که من به شرکتهای مختلف ارسال میکردم ، رزومه نبود. درواقع یه مدرک کاردانی بود (با معدل ۱۶) و یه مدرک کارشناسی با معدل (۱۳) و یه چنتا مدرک مربوط مربوط به دوره های تخصصی (نرم افزار متلب و آلتیوم دیزاینر و… ) که توی دوران دانشجویی کلاساشو گذرونده بودیم. اما لابلای این این برگه ها یه برگه بود که بیشتر از بقیه دوستش داشتم. و اون برگه لوح تقدیر با عنوان پایان نامه برگزیده در سال ۹۳ بود.

داستان این لوح تقدیر رو در ادامه توضیح میدم. اما قبلش باید یه مقدمه طولانی رو بگم.

وقتی به گذشته و فعالیتهام فکر میکنم میبینم که من همیشه از انجام کارهایی که باعث بشه دنیای پیش روم بزرگ تر و نامحدود تر بشه خوشم میومده. یعنی دغدغه این رو داشتم. منظورم از بزرگتر شدن هم ، بزرگتر شدن دنیای ذهنی ام هست و نه ابعاد محل سکونت و زندگی.

به همین دلیل ترم اول دوران دانشجویی رو کاملا به گشت و گذار شهر تهران گذروندم . سال ۱۳۸۷ بود که برای اولین بار از مرودشت به تهران اومدم و لذتی که از گشت و گذار در جاهای مختلف تهران تجربه کردم رو ، هیچ وقت فراموش نمی کنم. هنوز هم بعد از بیش از ۱۲ سال فکر میکنم تهران جاهایی داره که باید وقت بذارم و ببینمشون.

مقدمه یه مقدار طولانی شد. می خواستم بگم که من اوضاع و احوالات تکراری و خالی از خلاقیت توی محیط دانشکده رو نمی پسندیدم و احساس میکردم کاری باید بکنم که منجر به این بشه که از خلاقیتم بیشتر استفاده کنم و یا اینکه حس کنم دارم از امتیازات ویژه انسان بودن (تفکر انتقادی ، خلاقیت ، نگاه از زوایای مختلف ، پیاده روی بدون احساس نگرانی در مورد هیچ چیز) استفاده بهتری بکنم.

ترم اول تا سوم کاردانی گذشت و به روز یه اتفاق خوب توی دانشکده افتاد. استاد عزیز جناب آقای حنفیان در کلاس درس مدار منطقی ، یه سوال مطرح کردند. سوال در مورد یک مدار منطقی و طراحی آن با خازن و تقویت کننده و این چیز ها بود. همون باعث شد که من به دفتر کار ایشان راه پیدا کنم و مقداری بیشتری با هم در مورد آن مدار صحبت کنیم. آن مدار در مورد تولید یه نت موسیقی با استفاده از سری فوریه بود. به طور خلاصه ما آمدیم و یک موج در یک فرکانس در حدود شنوایی انسان را تولید کردیم. مثلا ۵۰۰ هرتز . بعد آمدیم و آنرا در یک تابع نمایی میرا (e به توان یه عدد منفی وبا یک ضریب) ضرب کردیم و نت را شنیدیم. ابتدا این کار را در محیط نرم افزار Matlab انجام دادیم و سپس کد را روی یک میکروکنترلر AVR ریختیم و در آزمایشگاه الکترونیک آن صدا را شنیدیم. کار خاصی نبود اما برای من تجربه خوبی بود که بهتر بتوانم دنیای اطرافم را کشف کنم و بهمم. بعد از این پروژه دیگر میدانستم که اساس کار سیستم های صوتی و پخش کننده های موسیقی به چه صورت است.

فرض کنید انجام این پروژه حدود سه ماه طول میکشد. سه ماه کنجکاوی و تلاش و کشف و یه عالمه کشف های کوچک در هنگام کار. میخواهم بگویم انجام یک کار هدفمند باعث میشه که دنیای ذهنمون رو بزرگ تر کنیم و در حین انجام کارهای منجر به اون هدف خواه ناخواه ، با چیزهایی برخورد میکنیم گه باعث رشد و پیشرفت ذهنی ما میشه. الان که دارم این نوشته رو می نویسم ، بیتشر متوجه میشم که چرا اکثر ساخنرانای انگیزشی یا منتورها و سوپروایزر ها ویا همون مشاورهای روانشناسی توصیه میکنند به اینکه از بیکاری پرهیز کنید و به یه چیز دل ببندید و کار کنید.

در هنگام کار است که آدم میفهمد معنای زندگی چیست (علی رغم زمان بیکاری که هر چه قدر فکر میکنی به معنای زندگی انگار داری آب در هاون میکوبی ). آدم در هنگام کار کردن شاد میشود یا به طور ناخودآگاه غم را فراموش میکند و فعل و انفعالاتی در مغزش اتفاق میافتد(مخصوصا همان کشف های کوچک هنگام انجام کار هدفمند و پروژه ای) که باعث شادی او میشود. آدم در هنگام کار میفهمد که چقدر موجود جالبی است. این مورد را تا امروز بیش از هر زمان دیگری در هنگام کد نوشتن در پایتون و متلب حس کرده ام.

آدم با کار کردن زیبا و جذاب می شود. بخصوص اگر به آن کار علاقه داشته باشد و آن کار در جهت ارائه یک محصول یا خدمت به مردم باشد. الان که به آدم های اطرافم نگاه میکنم (به خصوص آنهایی که جذاب هستند و آدم دوست دارد مشابه آنها زندگی کند) میبینم که اکثرا اهل زیاد کار کردن هستند و مدام مشغول هستند. بعبارت دیگر هیچ آدم بیکار و کم کاری را ندیده ام که دوست داشتنی باشد.

نوشته ام به بیراهه رفت.

در نوشته بعدی ادامه داستان کار پروژه ای در دوران دانشجویی را ادامه خواهم داد .

پی نوشت:

مدتی است بیش از هر زمان دیگری به نوشتن علاقه دارم و احساس میکنم با نوشتن بهتر خودم را می شناسم.

در مورد اختیار

در هر صورت من الان از اختیارم استفاده کرده ام و لاکین گرده ام به ورد پرس و دارم مینویسم. و شما هم انتخاب کرده اید که نوشته های پراکنده من را بخوانید (شاید هم به خود بگویید این چی میخواد بگه با این حرف های پراکندش LOL)

ادامه‌ی خواندن

شناخت آدمهای اطراف

داشتم فکر میکردم که اون آدمی که توی تاکسی نشسته بود چه حرفهایی بهم زد.

میگفت: نیازی نداریم همه آدم ها رو بشناسیم. اما نیاز داریم که با همه اونها یک رابطه دوستانه (معمولی) برقرار کنیم. اگر چیزی جز این باشه ممکنه که هم خودمون آسیب ببینیم و هم اونها رو آزرده کنیم.

ادامه‌ی خواندن

تربیت فرزند

نمیدانم چرا همیشه دوست داشته ام دسته ای در وبلاگم قرار دهم که نکاتی که گاه به گاه در مورد تربیت فرزند در میان کتاب ها میخوانم را در آن دسته قرار دهم و زمانی که پدر شدم (در صورت تصمیم بر پذیرش فرزند) این نکات را در آن مواقع به کار بگیرم.

ادامه‌ی خواندن

هویت و آسان شدن انجام کار

جیمز کلییر در کتاب خرده عادت ها می گوید زمانی یک فعالیت بخشی از هویت شما را تشکیل داده باشد ، انجام دادن آن راحت و بدون فشار و اجبار خواهد بود. مثلا کسی که ورزش کردن بخشی از هویت او شده باشد ، نیازی ندارد به خود فشار بیاورد که ورزش کند.

ادامه‌ی خواندن